وقتی که من مردم چشمانم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار بوده ام.
وقتی که مردم روی قبرم دو کبوتر بگذارید تا همه بدانند تنها زندگی کرده ام.
وقتی که مردم تکه ای از یخ را بر روی قبرم بگذارید تا با طلوع خورشید به جای اونی که میخواستمش بر مزارم بگرید.
مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند سراسر غم بوده ام.
روی قبرم بنویسید نا شناس و مظلوم تا همه بدانند. دهانم را با یک چوب باز نگه دارید و روی آن آتشی روشن کنید تا همه بدانند که چقدر دل سوخته ام و همیشه دوست داشتم دهان به نفرین باز کنم ولی دلم نیامده که چنین کاری بکنم.
ای کاش بمیرم هر چند میدانم ..................
میدانم که وقتی بمیرم هیچ کس بر مزار من حاضر نخواهد شد ومن باز هم تنها خواهم بود.........مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم